از عالم ملك و شهادت رفتن است به حق كه به صورت آن عالم كبرى است .
و توحيد خاص از خود رفتن است به حق كه به صورت آدم ، عالم معانى و سراى تجلى است و آن آيت كبرى است اگرچه در جنب جهان كوچك است .
و فرق ميان خاص و عام در توحيد آن است كه عام به شواهد و عقل باز مانند و خاص چون حق را بدانستند از شواهد عالم صغرى و كبرى فنا شوند و فناى خود در بقاى حق بيابند و پيوسته در وجود حق مضمحل باشند ، تا احكام قديمش برايشان مىگذرد و ايشان به طوع محكوم مىباشند .
به قول عارف بلخى كه از قول فانيان در حق و مطيعان وارسته گفته :
ما در ره عشق تو اسيران بلاييم * كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
بر ما نظرى كن كه در اين ملك غريبيم * بر ما كرمى كن كه در اين شهر گداييم
زهدى نه كه در كنج مناجات نشينيم * وجدى نه كه بر گرد خرابات برآييم
نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم * اينجا نه و آنجا نه چه قوميم و كجاييم
ترسيدن ما چون كه هم از بيم بلا بود * اكنون زچه ترسيم كه در عين بلاييم
ما را به تو سرّيست كه كس محرم آن نيست * گر سر برود سرّ تو با كس نگشاييم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است * بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم