گفتى ز ناز بيش مرنجان مرا برو * آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست
اين نان و آب چرخ چو سيلى است بىوفا * من ماهيم ، نهنگم ، عُمّانم آرزوست
يعقوبوار وا اسفاها همى زنم * ديدار خوب يوسفِ كنعانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شيرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او * آن نورِ روى موسىِ عمرانم آرزوست « 1 »
جسمى كه دو روز ديگر با يك كفن مىخواهد در جايى تنگ و تاريك و در خانهء وحشت منزل بگيرد و خوراك موران و ماران گردد ، چه ارزشى دارد كه خارج از حدود مقررات الهى براى او كار كرد ؟
منزلى در حد نياز ، خوراكى براى به دست آوردن توان و قدرت ، لباسى براى پوشيدن در زمستان و تابستان و محل كسبى براى اداى حقوق جسم و اهل و عيال و خرج كردن در راه خير براى انسان كافى است .
به رشد و كمال روح بپردازيد ، لباس تقوا براى امروز و فردا فراهم كنيد ، ما را پس از اين جهان ، عقبات سنگينى است كه براى عبور از آن عقبات ، لباس تقوا لازم است .
فقط به فكر بدن نباشيد ، فقط در جمع وسيله براى عيش بدن نكوشيد ، شما را
هامش
( 1 ) - مولوى .