دل ز گنه تيره و افسرده شد * گلشن جانم همه پژمرده شد
رفت ز كف عمر گرانمايهام * لحظهء مرگ آمده بىمايهام
روز و شب و سال و مهم شد تباه * حاصل عمرم نبود غير آه
كو عمل صالح و ايمان من * كو دل من رفت كجا جان من
از چه اسيرم به كف ديو و دد * از چه گناهم شده بيرون ز حد
از چه شدم غرق به درياى نفس * واى من و واى دل و واى نفس
اى تو مرا چشمهء فضل و كرم * سايهء لطفت ز وفا بر سرم
خالق من داور من يار من * هر نفس اى دوست تو غمخوار من
ساتر من نور دل و جان من * فيض عميم من و جانان من
اى تو مرا رب غفور و ودود * اى ز تو برپا شده بود و نبود
اى كرمت نور چراغ وجود * مرحمتت شامل غيب و شهود
گر تو نگيرى ز من خسته دست * پشت وجودم همه خواهد شكست
اى ره من عشق من و دين من * در دو جهان مهر تو آيين من
كن نظرى بر من مسكين زار * تا كه شود نيك مرا روزگار
خلقت انسان
در سطور گذشته تا اندازهاى موفق به تماشاى دورنماى حيات شديد و به اين نتيجه رسيديد كه مسئلهء حيات ، مسئله پرغوغايى است كه دست تمام موجودات از فهم اسرار آن كوتاه است و به قول حافظ : آنقدر هست كه بانگ جرسى مىآيد .
در اين قسمت ، لازم است به نعمت آفرينش انسان باز به اندازهاى كه اجمالى از تفصيل كتاب وجود انسان ديده شود اشاره گردد ، تا ببينيد خالق مهربان شما براى بهوجود آوردن شما چه چرخهاى عظيمى در عالم خلقت به كار انداخته و بر شما