مىگردد و وجودت عين معانى ذكر در حدّ قدرت و امكانت مىشود .
جاهل به معارف ، كوردل بىباطن ، بىمعرفت بىحاصل ، گويندهء لاطائل ، بىادب در حضور دوست ، اگر هم از گفتن ذكر ، ثواب ببرد ، ثواب او در حدّى نيست كه قابل ذكر باشد .
در اسلام ، قرآن و فهم آن ، روايات و رسيدن به حقايق آن ، تحصيل علم و آراسته شدن به آن ، زيارت مردم مؤمن و هر نوع كمك به آنان ، تربيت اولاد و اشخاص به آداب الهى و كليّهء امورى كه الهى است ، ياد گرفتن و عمل كردن به آن ذكر است ، شما را به خدا خيال نكنيد ذكر عبارت از ورد زبان است ، تا خود را عمرى به حركت زبان مشغول بداريد ، بدون اين كه جان و قلب و عقل و نفس و هستى شما با آن ذكر حركت كند ، اگر تصوّر كنيد اسلام و حقايقش اين است ، مرتكب گناه بزرگ شده و حق گران و پرارزش اسلام را ادا نكردهايد .
حافظ در يكى از غزلهايش در مقام شكايت از بىخبرى و بىخردى و نفهميدن حقيقت دين مىگويد :
دل كه آيينه شاهى است غبارى دارد * از خدا مىطلبم صحبت روشن رايى
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد * واى اگر از پس امروز بود فردايى
حضرت سيّد الشهدا عليه السلام در يكى از سخنرانىهايش كه در طول راه بين مكّه و كربلا داشتند ، از مردم زمانش به سختى شكايت كرد ، به اين كه اهل دين به معناى واقعى بسيار كماند و اكثريّتى كه ادعاى ديندارى مىكنند ، دين بازيچهء زبان آنهاست .
وَالدّينُ لَعِقٌ عَلى أَلْسِنَتِهِمْ « 1 » .
هامش
( 1 ) - تحف العقول : 245 ؛ بحار الأنوار : 75 / 116 ، باب 20 ، حديث 2 .