إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ ، وَإِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ ، وَإِنْ بُغِىَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتّى يَكُونَ اللّهُ هُوَ الَّذى يَنْتَقِمُ لَهُ ، نَفْسُهُ مِنْهُ فى عَناءٍ ، وَالنّاسُ مِنْهُ فىراحَةٍ ، أتْعَبَ نَفْسَهُ لآخِرَتِهِ ، وَأَراحَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ، بُعْدُهُ عَمَّنْ تَباعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَنَزاهَةٌ ، وَدُنُّوهُ مِمَّنْ دَنا مِنْهُ لِينٌ وَرَحْمَةٌ ، لَيْسَ تَباعُدُهُ بِكِبرٍ وَعَظَمَةٍ ، وَ لا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَخَديعَةٍ ،
اگر خاموش نشيند از آن خاموشى غمگين نباشد ، اگر بخندد قهقههء بلند نكند ، اگر ستمى به شخص او رسد انتقام آن را به خدا واگذارد ، جان خود را به زحمت ورنج آرد تا مردم را به آسايش رساند ، نفس خود را براى آسايش آخرت به زحمت افكند و مردم را از زحمت خويش به راحت رساند ، از هر كه دورى گزيند براى زهد و پاكيزگى است و به هر كه نزديك شود از راه لطف و مهربانى است ، نه دوريش به تكبّر و مفاخرت و نه نزديكيش به مكر و فريب است .
چو دور از خلق گردد در تفرّد * نزاهت خواهد و زهد و تجرّد
نى از مردم به كبر و ناز دور است * چنان كز طبع ارباب غرور است
وگر نزديك گردد آن وفادار * بجز اشفاق و رحمت نيستش كار
شود نزديك با مردم كه شايد * درى از عشق بر دلها گشايد
نى از مكر و فريب آيد به نزديك * سخن اينجا رسيد اى عقل ناهيك
گريز اى عقل كآمد عشق خونريز * و يا پروانه شو زآتش مپرهيز
روان بگذار و تن بسپار و جانسوز * دل از شمع جمال شه بيفروز
بر آتش زن كه شمع بزم لاهوت * فروزد جان و سوزد جسم ناسوت