و فضيلت چشمهاى نابع ، آثار بندگى حق از چهرهاش ساطع ، در برابر دشمنان حقّ و حقيقت شمشيرى است قاطع ، اعماق جانش خزينهاى است از ودايع ، در همهء عمر از لقمهء حرام جائع ، براى نيازمندان انسانى نافع ، وسوسهء شيطان و اهل باطل را از دل هر كسى دافع ، جز از حضرت مولا ندارد توقّع منافع ، از خواستههاى حضرت محبوب هيچ چيز نيست او را مانع ، هم اوست بين خلق و حق شافع ، مقام انسانى خود را به وسيلهء بندگى خالص رافع ، دل آگاهش هم چون برق لامع ، فرمان حقّ و انبيا و امامان عليهم السلام را وجودى است سامع ، مقام علم و عمل و اخلاق را منبعى است جامع .
عارف : انسانى است شيدا ، عباداتش عين خلوص و تقوا ، قدرش مجهول و ناپيدا ، مشتاق وصال مولا ، تمام شؤون زندگى از او هويدا ، پاك از خزى دنيا ، مصون از عقاب عقبى ، دارندهء دلى با صفا ، بر عهد و پيمان مولا با وفا ، خلق خدا را به دور از جور و جفا ، درد اهل درد را شفا ، به خاطر حفظ اخلاصْ مسكن گرفته در خفا ، هم چون ناى فرياد غيب را بهترين نوا .
ما چو ناييم و نوا در ما زتوست * ما چو كوهيم و صدا در ما زتوست
ما عدمهاييم و هستىهاى ما * تو وجود مطلقى فانى نما
ما همه شيران ولى شير علم * حملهشان از باد باشد دمبدم
حملهشان پيداست و نا پيداست باد * آن كه ناپيداست هرگز گُم مباد « 1 »
عارف : انسانى است كه او را نيازى به خلق خدا نيست ، آنى از ياد محبوب جدا نيست ، هرگز روىگردان از بلا نيست ، نوايش جز مناجات با مولا نيست ، با عشق حضرت جانان توجّهش به دنيا و عقبى نيست ، رفيق راهش غير اهل ولا نيست ،
هامش
( 1 ) - مثنوى معنوى ، مولوى .