هركس بيت را ببيند صاحب آن را نيز خواهد ديد ، روى شوق و عشق به پدر گفت :
چرا مرا با خود نمىبرى ؟ پدر گفت : زمان حجِّ تو نرسيده است . طفل به شدت گريست و با اصرار از پدر خواست تا او را همراه خود ببرد .
سرانجام پدر پذيرفت و او را با خود همراه كرد . چون به ميقات رسيدند مُحْرم شدند و سپس به سوى كعبه حركت كردند ، هنگام ورود به مسجد الحرام طفل ، نالهء جانسوزى كرد و جان داد ، پدر به سوگ او نشست و فرياد مىزد : آه كودكم كجا رفت ، ناگهان از گوشهء خانه خدا ندايى شنيد كه گفت : تو خانه خواستى خانه را يافتى او صاحب خانه خواست صاحب خانه را يافت .
به قول سالك راهِ دوست فيض كاشانى :
دواى درد ما را يار داند * بلى احوال دل دلدار داند
ز چشمش پرس احوال دل آرى * غم بيمار را بيمار داند
وگر از چشم او خواهى زدل پرس * كه حال مست را هشيار داند
دواى درد عاشق درد باشد * كه مرد عشق درمان عار داند
طبيب عاشقان هم عشق باشد * كه رنج خستگان غمخوار داند
نواى زار ما بلبل شناسد * كه حال زار را هم زار داند
نه هر دل عشق را در خورد باشد * نه هركس شيوه اين كار داند
زخود بگذشتهاى چون فيض بايد * كه جز جانبازى اينجا عار داند
گرسنگى شقيق بلخى
نوشتهاند :
« شقيق بلخى » سه روز بىغذا ماند ، پس از سه روز در حالى كه از زيادى عبادت و گرسنگى ، ضعف گرفته بود ، دست به درگاه حق برداشت و عرضه داشت :
« اطْعَمَنِى » خدايا ! گرسنهام غذايم بده .