ستمگر سخت عصبانى شد و خودش رفت ، فرياد زد : كيستى كه علاوه بر نزديك شدن به قصر من دو نفر از ياران ما را كشتى ؟ گفت : مگر مرا نمىشناسى ، گفت : نه ، گفت : من فرشتهء مرگم .
سلطان از شنيدن نام او بر خود لرزيد و شمشير از كفش افتاد ، خواست فرار كند فرشتهء مرگ گفت : كجا مىروى ؟ من مأمور گرفتن جان توام ، گفت : به من مهلت بده ، براى وصيت و خداحافظى نزد اهل و عيالم بروم ، ملكالموت گفت : چرا كارهاى نيكو را در زمانى كه مهلت داشتى انجام ندادى ؟ اين را گفت و جان آن ظالم را گرفت .
از آنجا نزد آن مرد خدا رفت و گفت : بشارت كه من عزرائيل هستم شر آن ستمگر را از سر مردم بريدم ! آنگاه خواست برگردد خطاب رسيد : اى ملك الموت ! عمر بندهء صالح من سر آمده است ، او را نيز قبض روح كن . ملك الموت گفت : هماكنون من مأمور قبض روح تو شدم ، گفت : مرا مهلت مىدهى تا به شهر رفته با زن و فرزندانم عهدى تازه كنم و با آنان خداحافظى نمايم ؟ خطاب رسيد : به او مهلت بده ، فرمود : مهلت دارى ، قدم اول را كه برداشت لحظهاى در فكر رفت و از رفتن پشيمان شد ، گفت : اى ملك الموت ! من مىترسم با ديدن زن و بچه تغييرى در من حاصل شود و به خاطر آن تغيير از عنايت حق محروم شوم ، من نمىخواهم ملاقات با زن و فرزند را به لقاى او ترجيح دهم ؛ مرا قبض روح كن كه خدا براى زن و فرزند من از من بهتر است !
او صاحبخانه را خواست
همچنين در آن تفسير آمده است :
يكى از اولياى خدا براى انجام فريضهء حج عازم سفر شد طفل ده يا دوازده سالهاش گفت : كجا مىروى ؟ گفت : بيت اللّه ، طفل در عالم كودكى تصوّر كرد