اى زدردت خستگان را بوى درمان آمده * ياد تو مر عاشقان را راحت جان آمده
صد هزاران عاشق سرگشته بينم بر اميد * در بيابان غمت اللّه گويان آمده
سينهها بينم زسوز هجر تو بريان شده * ديدهها بينم زدرد عشق گريان آمده
پير انصار از شراب شوق خورده جرعهاى * همچو مجنون گرد عالم مست و حيران آمده
خواجه عبداللّه انصارى مىگويد :
اى عزيز ! هر كه عزيمت عاشقى دارد گو دل از جان بردارد . هر كه قصد حرم دارد گو باديه فرو گذارد . عاشق را دلى بايد بىغش و سينه از شور ، آتش .
عشق آتشى سوزان و بحرى بيكران است . همه جان و قصّهء بىپايان است . عقل و ادراك از فهم آن حيران است . دل در ، يافت وى ناتوان . نهان كنندهء آشكار است و آشكار كنندهء نهان . روح روح است و فتوح فتوح . اگر خاموش باشد دلش چاك كند و از غير خود پاك كند و اگر بخروشد وى را زير و بر كند . و شهر را خبر كند . هم آتش است هم آب . هم ظلمت است هم آفتاب . عشق درد است ليكن به درد آورد .
چنان كه علّت حيات است ، سبب ممات است هرچند مايه راحت است پيرايه آفت است .
دل عاشق خانهء شير است ، كسى درآيد كه از جان سير است . از ماجراى درد عشق ، حكايت خطاست و از محنت محبّت اظهار شكايت نارواست . بر هركه پرتوى از عشق تافت سعادت دنيا و آخرت يافت .
مقصود دل و مراد جانى عشق است * سرمايه عمر جاودانى عشق است