باشند و ايشان را اهل يقين خوانند . و از ايشان جماعتى باشند كه معرفت ايشان از باب معارفت باشد و ايشان را اهل حضور خوانند ، و انس و انبساط خاص با ايشان باشد . و نهايت معرفت آنجا باشد كه عارف منتفى شود ، مانند كسى كه به آتش سوخته و ناچيز شود .
بدان كه معرفت آن است كه در خود ذرّهاى خصومت نيابى ، و سزاست كسى را كه خداى تعالى به معرفت خودش عزيز گردانيده است كه هرگز از مشاهدهء او به غير باز ننگرد و هيچ كس را بر او اختيار نكند كه ثمرهء معرفت روى به خدا آوردن است .
و عارف آن است كه دلى مىخواهد از حق ، چون دل دهدش در حال به خداى باز دهد تا در قبضهء او محفوظ بود و در ستر او از خلق محجوب بود و علامت عارف آن بود كه بيشتر خاطر او در تفكّر بود و در عبرت ، و بيشتر سخن او ثنا بود و مدحت حق ، و بيشتر عمل او طاعت بود . » « 1 »
عشق شورى در نهاد ما نهاد * جان ما را دركف غوغا نهاد
داستان دلبران آغاز كرد * آرزويى در دل شيدا نهاد
قصّهء خوبان به نوعى باز گفت * كآتشى در پير و در برنا نهاد
رمزى از اسرار باده كشف كرد * راز مستان جمله بر صحرا نهاد
از خمستان جرعهاى بر خاك ريخت * جنبشى در آدم و حوّا نهاد
عقل مجنون در كف ليلى سپرد * جان وامق در لب عَذرا نهاد
بهر آشوب دل سودائيان * خال فتنه بر رخ زيبا نهاد
از پى برگ و نواى بلبلان * رنگ و بويى بر گل رعنا نهاد
فتنهاى انگيخت شورى در فكند * در سرا و شهر ما چون پا نهاد
جاى خالى يافت از غوغا و شور * شور و غوغا كرد و رخت آنجا نهاد
هامش
( 1 ) - آثار درويش محمد طبسى : 55 - 57 .