از شعاع نور و نار خويشتن * آتشى در عقل و جان افكندهاى
از كمال لعل جانافزاى خويش * شورشى در بحر و كان افكندهاى
تو نهادى قاعدهء عاشق كشى * در دل عاشق كُشان افكندهاى
هم شكار و هم شكارى گير را * زير اين دام گران افكندهاى
پُر دلان را همچو دل بشكستهاى * بى دلان را در فغان افكندهاى
جان سلطان زادگان را بندهوار * پيش عقل پاسبان افكندهاى
( مولوى )