عظمت روح و كرامت نفس ، و بصيرت قوى ، و اخلاق الهى است .
چه مانعى دارد كه انسان درهر زمينهاى كه برادر دينى وى استحقاقى ندارد ، به او مهر ورزد ، و يار و معين او باشد ، و از آنچه خداوند به انسان عنايت مىكند به او هم برساند ، و مسئلهء عطا و بخشش و بذل وجود و كرم و احسان خويش را محدود به مستحق ننمايد .
مكن عيبم زمن گر كشتن دشمن نمىآيد * به حق دوستى كاين دشمنى از من نمىآيد
به نرمى كارها پايان پذيرد خوشتر از تندى * بلى كارى كه از نخ آيد از سوزن نمىآيد
زتاب شمع رويش گر كه مىسوزم چو پروانه * ازين شادم كه بيرون از دلم شيون نمىآيد
تو را آئينه آگه سازد از زشتى و زيبائى * بلى اين سان هنر جز از دل روشن نمىآيد
به فن عشق خوبانم از آن دلبستگى باشد * كه فنى در جهان بالاتر از اين فن نمىآيد
به جنّت رهزن آدم چو شيطان گشت اى زاهد * چسان سوى تو گمراهى چنان رهزن نمىآيد
من از حسن تو و گلچين زگل حظ مىبرد اما * زيوسف آنچه مىآيد زپيراهن نمىآيد
تو گر مىآيد از دستت زمن چشم كرم پوشى * كشيدن از سر كوى تو پا از من نمىآيد
مشو غافل ز عدل و داد اگر مرد خردمنى * كه از اهل خرد جز كار مستحس نمىآيد