اى خوش آن عارف سالك كه ز راه آگاه است * حاصل بندگيش ديدن روى شاه است
گر جهان بينى و بس ، فرق تو با حيوان چيست * چشم انسان همه بيناى جمال اللَّه است
سركويت شده از خون شهيدان دريا * مگر اى جان جهان كوى تو قربانگاه است
خود كه باشى تو كه هر جامه بدوزم از وصف * پيش بالاى تو چون آورم آن كوتاه است
آه اگر لطف توام بدرقهء ره نشود * كه گهر دارم و صد راهزنم در راه است
گر من از خود نيم آگاه صغيرا غم نيست * بندهء پير مغانم كه زمن آگاه است
( صغير )
عاقبت به خيرى فضيل
كارش سرقت بود ، كاروانهاى تجارتى از دست او امان نداشتند ، با نوچه هايش راه را بر كاروانها مىبستند و اموال آنان را به غارت مىبردند .
شبى از پشت بامى براى دزدى و شهوترانى بالا رفت ، در آن ساعت ملكوتى كه بسيارى از مردم خواب بودند ، مردى از عاشقان حق مشغول قرائت قرآن بود ، اين آيه را با صداى حزين تلاوت مىكرد ، آيهاى كه صيقل دل و زدايندهء زنگار از روح بود :