ايّام دنيا را كه ايّام كمى است در برابر عبادت و مصيبت و معصيت صبر مىكنند و از اين راه به راحت جاويد كه در آخرت ميسّر است مىرسند .
به هنگام شب براى عبادت بر پا مىايستند در حالى كه اشك ديدگانشان بر صورت جارى است ، براى آزادى از عذاب فردا به درگاه حضرت ربّ الارباب به تضرّع و زارىاند .
به هنگام روز در بردبارى ، در بصيرت ، در نيكوكارى و در پرهيزكارى به سر مىبرند .
از خوفى كه در عبادت از عظمت محبوب و عذاب قيامت دارند بدنشان فوقالعاده نحيف و لاغر است ، هر كس به آنان بنگرد ، گويد مريض است ، در حالى كه مريض نيستند ، يا گويد مجنون است ، در حالى كه جنون ندارد ، اينان را از ياد جهنّم و آنچه در اوست امرى عظيم به جان رسيده است . » « 1 » فيض عاشق ، آن سالك عارف ، مىفرمايد :
ز خود سرى بدر آرم چه خوش بود به خدا * ز پوست مغز بر آرم چو خوش بود به خدا
فكندهام دل و جان را به قُلزُم غم عشق * اگر دُرى به كف آرم چه خوش بود به خدا
كنم ز خويش تهى خويش را ز خود بِرَهَم * ز غم دمار برآرم چه خوش بود به خدا
زديم از رخ جان زنگ نقش هر دو جهان * كه رو به روى تو آرم چه خوش بود به خدا
هامش
( 1 ) - الكافى : 2 / 131 - 132 ، حديث 15 ؛ بحار الأنوار : 7 / 43 - 44 ، باب 122 ، حديث 18 ؛ المحجة البيضاء : 5 / 364 .