نشسته بودند ، مصلّى و مسجد و مرقد و محلّ قضاى حاجت يكى بود و ما از تنگى موضع و وحشت منزل بدين حالت بوديم كه مردى را از اهل بحرين درآوردند ، جايگاه نشستن نيافت و محبوسان او را راه نمىدادند و به يكديگر مىانداختند . مرد گفت : صبر كنيد كه من امشب بيش اينجا نخواهم بود .
چون شب درآمد برخاست و نماز گزارد و گفت :
يا رَبِّ ، مَنَنْتَ عَلَىَّ بِدينِكَ ، وَ عَلَّمْتَنى كِتابَكَ ، ثُمَّ سَلَّطْتَ عَلَىَّ شَرَّ خَلْقِكَ ! يا رَبِّ ، اللَّيْلَةَ اللَّيْلَةَ لا اصْبِحُ فِيه .
الهى ! به فرهنگ پاكت بر من منّت گذاردى و قرآنت را به من آموختى ، آن گاه شريرترين موجود را بر من مسلّط نمودى ! اى مالك من ، همين امشب ، همين امشب كه آزادى من به صبح نينجامد .
هنوز صبح سر از گريبان مشرق بر نياورده بود كه درِ زندان بگشادند و آن مرد را آواز دادند . گفتم : مگر براى سياست و قتل بيرون مىبرند ! در حال قيد از پاى او برگرفتند و خلاص دادند . بيامد و بر درِ زندان بايستاد و بر ما سلام كرد و گفت :
أطيعُوا اللَّهَ لا يَعْصيكُمْ .
خدا را اطاعت كنيد ، تا خداوند خواستهء شما را روا گرداند .
چشم بگشا روى جانان كن نگاه * بفكن از رأس خود اينجا گه كلاه
لون ديگر بايد اندر پوشش * جوش ديگر بايد اندر جوشش
تو به خود واماندهاى اى كور دل * پاى تو رفته است اينجا گه به گل
پاى بيرون كش از اين قارون زمين * گر همى خواهى تو سرخىّ جبين
سرمهء بينش بكش در ديدهات * تا شود روشن عيان ديدهات
ديدهء معنى گشا در روى يار * تا خزانت گردد اينجا گه بهار
تو به اين ديده كجا بينى ورا * گر هزاران سال باشى ديده را
گر تو پيوندى كنى با اهل راز * در شود از وصل بر روى تو باز
لوح دل را پاك بايد ساختن * تا توان بر او نظر انداختن