كنيد ! » « 1 »
به كوى وصل تو هر كس كه ره بَرد يارا * كى آرزو بنمايد بهشت اعلا را
به مهر زُهره جبينان كجا سپارد دل * كسى كه ديد جمال تو ماه سيما را
اگر چه سرو سَهى در چمن بود آزاد * وليك بنده بود آن قد دل آرا را
حجاب بين تو و دوست جز من و ما نيست * به يك طرف بزن اين پردهء من و ما را
علاج درد منيّت به غير او نبود * به او دوا كن اگر طالبى مداوا را
ز جوى عقل كجا آب مىخورد ديگر * كسى كه يافت چو لامع ز عشق دريا را
( لامع )
داستان زندان ابراهيم تيمى با شخصى از بحرين
« ابراهيم تيمى حكايت كرد كه چون حجاج بن يوسف مرا محبوس گردانيد موضعى ديدم تنگ و تاريكتر از دل عاشقان و ديدهء معشوقان ، مردم زيادى در حبس بودند و هر دو نفر را يك بند نهاده و هر كس را چندان بيش جاى نبود كه
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 92 / 233 - 234 ، باب 107 ، حديث 29 ؛ مهج الدّعوات : 331 .