حادث نشده تا فانى شود كه فنا نتيجهء حدوث است .
اين وصف را چون در ذهن اضافه به گذشته كنند موصوفش را قديم ، چون اضافه به زمان آينده كنند ، موصوفش را باقى نامند .
او باقى مطلق است به اين معنا كه وجودش ابدى است و براى حضرتش نهايت نيست ، و قديم مطلق است به اين معنا كه اول ندارد . اين كه مىگوييم واجب الوجود ، يعنى ازلى و ابدى .
عبد با تسليم شدن به حضرت او و آراسته شدن به واقعيّتهاى الهيّه ، بقاى همراه با نعيم مقيم پيدا مىكند و به ابديت ، پيوند مثبت مىخورد .
آن كو به در تو سر نهادست * پاى از دو جهان به در نهادست
در دام غم تو طاير وهم * با بال شكسته پر نهادست
سلطان كه به سكّه نقش نامش * بر چهرهء سيم و زر نهادست
تا باشدش آب روى حاصل * بر خاك در تو سر نهادست
عاشق چه كند چو اندرين ره * از بهر تو پاى در نهادست
( سيف فرغانى )
14 - البديع
او مُبدعِ بدايع و به وجود آورندهء اشيا بدون نسخه بردارى از مثل و مانند است .
هر موجودى را ابداعاً به وجود مىآورد . در به وجود آوردن موجودى ، مماثل لازم ندارد ، در پديد آوردن اشيا نياز به ماكت ندارد ، اراده مىكند و به وجود مىآورد و هر صورت و شكلى كه بخواهد بدون توجه به مثل ، به موجود مىدهد .
او را قبل از خودش مثلى نيست ، و هر چه بعد از اوست به قدرت حضرتش ايجاد شده ، پس او بديع مطلق است و او را اين حقيقت ازلى و ابدى است .
اگر براى عبد در عبوديّت و ايمان و اخلاق مثلى معهود نباشد از اين صفت بهره