مه من ! به جلوه گاهى كه تو را شنودم آن جا * جگرم ز غصّه خون شد كه چرا نبودم آن جا
گه سجده خاك راهت به سرشك مىكنم گِل * غرض آن كه دير ماند اثر سجودم آن جا
من و خاك آستانت كه هميشه سرخ رويم * به همين قدر كه روزى رخ زرد سودم آن جا
به طواف كويت آيم همه شب به ياد روزى * كه نيازمندى خود به تو مىنمودم آن جا
پس از اين جفاى خوبان ز كسى وفا نجويم * كه دگر كسى نمانده كه نيازمودم آن جا
به سر رهش هلالى ز هلاك من كرا غم * چو تفاوتى ندارد عدم و وجودم آن جا
( هلالى جغتايى )