ميسّر نيست .
اگر نفس باتزكيه مهار نشود ، در مسألهء مال دنيا دچار حرام خورى ، در مسألهء شهوت گرفتار انواع معاصى و در مسألهء حكومت دچار غصب حق ذى حق و پايمال كردن حقوق يك ملت مىشود .
داستانى عجيب از فضيل و هارون
هارون در كمال قدرت وسطوت و در عين كبر و نخوت با جمعى به حج آمده بود . در طواف بيت ملخى را لگد مال كرد در حالى كه حكمش را نمىدانست .
شنيد فضيل عياض در مسجدالحرام است . جهت يافتن حكم مسأله مأمون را نزد وى فرستاد تا او را به حضورش بياورد . مأمون نزد فضيل آمد و پس از سلام گفت : خليفه سلام دارد و مىگويد چند لحظه نزد ما بيا ، فضيل جواب مأمون را نداد ، مأمون بازگشت و گفت : مرا نزد كسى فرستادى كه تو را به حساب نمىآورد !
هارون با غصب و خشم حركت كرد ، در حالى كه اطرافيانش به وحشت افتادند . چون به فضيل رسيد گفت : اى فضيل ! واجب است نزد ما آيى و حقّ ما را بشناسى ، آخر ما حاكم شماييم ! من در حال احرام و طواف ملخى را لگد كردهام ، حكمش چيست ؟ فضيل بلندبلند گريه كرد و گفت : چه چوپانى هستى كه از گوسپند مسأله مىپرسى ! بر چوپان واجب است محلّ گوسپندان را امن كند ، غذاى نيكو فراهم آورد ، آب شيرين بدهد ، تو كه از يك مسألهء دين عاجزى ، چه چوپانى هستى و اين گله را كجا مىبرى ؟ ! « 1 »
نكتهاى بس عجيب در وضع اميرالمؤمنين عليه السلام
يكى از اصحاب مىگويد :
هامش
( 1 ) - آداب النفس : 48 .