توحيد يگانه گردانيدن دل است ، يعنى تخليص و تجريد او از تعلّق به ما سواى حق - سبحانه - ، هم از روى طلب و ارادت و هم از جهت علم و معرفت .
يعنى طلب و ارادت او از همهء مطلوبات و مرادات منقطع گردد و همهء معلومات و معقولات از نظر بصيرت او مرتفع شود .
محمّد صلى الله عليه و آله تا كار به دست مىآمد از كار رو برنمى گردانيد ، چوپانى ، باغبانى ، كشيدن آب از چاه ، نوشانيدن آب به شترها و گوسپندها ، نگهبانى از نخلستانها و . . .
هر چه به وى پيشنهاد مىدادند انجام مىداد و اجرتش را به عموى خود مىپرداخت تا رنج سختى زندگى را از چهرهء پاك عمو بزدايد .
عمو از اين برادرزادهء عزيز كه هم يادگار برادر جوانمرگش بود وهم يادبود محبتها و مهربانىهاى پدر بزرگوارش عبدالمطّلب را با خود مىداشت ، خيلى راضى بود ، ولى يك نگرانى مبهم دم به دم قلبش را مى فشرد ، آهسته از خود مىپرسيد بالأخره چه بايد كرد ؟ اشكال در چيست ؟ چه بايد كرد ؟ مسئلهء ازدواج اين جوان را كه اكنون پا به بيست و پنج سالگى گذاشته است چه بايد كرد ؟
خديجه آن بانوى محترمه و شريفه و دانا به وسيلهء زنى به نام « نفيسه » خواستهء خود را به پيامبر اعلام كرد ، پيامبر عزيز ميل خديجه را با عموهايش در ميان گذاشت و پس از بحث و مباحثه با پانصد درهم مهريه بنا شد اين پيوند ملكوتى صورت بگيرد .
خديجهء كبرى با راز ونياز به درگاه حضرت حق ، خود را به اين شرافت عظمى مشرّف نمود :
اى كه خاك شوره راتو نان كنى * وى كه نان مرده را تو جان كنى
اى كه خاك تيره را تو جان دهى * عقل و حسّ و روزى و ايمان دهى
شكّر از نى ، ميوه از چوب آورى * از منى مرده بُت خوب آورى
گُل ز گِل ، صفوت ز دل پيدا كنى * پيه را بخشى ضياء و روشنى .