مدعى امامت پنهان باشد . ( بلكه همه چيز رابه اذن خدا مىداند و بر هر كارى قادر است . )
حبابه مىگويد : از خدمت امام مرخص شدم و اين قضيه گذشت تا آن كه حضرت على عليه السلام به شهادت رسيد . پس از شهادت آن حضرت نزد امام حسن عليه السلام رفتم . او جاى پدرش نشسته بود و مردم سؤالات دينى خود رااز او مى پرسيدند . وقتى آن حضرت مرا ديد ، فرمود :
آن سنگ ريزه اى را كه پدرم مهر خويش رابر آن زد ، بياور . سنگ ريزه را به امام دادم و آن حضرت همانند پدر بزرگوارش مهر خويش را بر آن نهاد و به من داد . پس از شهادت امام حسن عليه السلام خدمت امام حسينرسيدم ، در حالى كه در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود . وقتى كه نظرش به من افتاد ، مرا پيش خود طلبيد و فرمود :
بدون شك براى امامت ، دليل لازم است و تو حتماً آن دليل را مىطلبى ؟ عرض كردم : بلى اى آقاى من ! فرمود : آن سنگ ريزه اى را كه پدر و برادرم مهر خويش را بر آن زدند ، بياور .
سنگ ريزه را به دست امام حسين عليه السلام دادم و آن حضرت مهر خود را بر آن سنگ ريزه زد ، همچنان كه حضرت امير عليه السلام انجام داد . پس از شهادت امام حسين عليه السلام منتظر بازگشت امام سجاد عليه السلام از شام بودم . در آن زمان ، پيرى مرا دريافته بود و سنم به 113 رسيده و بدنم دچار رعشه بود .
خدمت امام سجاد عليه السلام رسيدم ، در حالى كه آن حضرت مشغول نماز و غرق در عبادت بود و پيوسته ركوع و سجود به جا مى آورد . من مأيوس شدم كه ناگاه آن حضرت با انگشت سبّابه ، به من اشاره فرمود و در همان
بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى) — صفحة 329
مساهمون: احمد حيدرى
ص٣٢٩