همسرش به ابوطالب پناهنده شدند و پس از تحمّل سختى هاى فراوان به مدينه هجرت كردند . شوهرش ابوسلمه ، در جنگ ها در ركاب رسول خدا شمشير مى زد . در جنگ احد زخمى شد ، ولى با مداوا ، زخمهايش التيام يافت .
پس از مدتى ، پيامبر او را به فرماندهى سپاهى براى سركوبىقبيلهء « بنى اسد » روانه كرد كه او با پيروزى برگشت . پس از بازگشت ، جراحت او عود كرده ، بدرود حيات گفت . ابوسلمه ، روزى از آخرين روزهاى حياتش ، براى همسرش - امّ سلمه - حديثى از پيامبر به اين مضمون روايت كرد :
اگر به كسى مصيبتى برسد و او بگويد : « انَّا لِلَّه وَ انَّا الَيْهِ راجِعُونَ » و نيز بگويد :
بار خدايا ! اين مصيبت را به حساب تو مى گذارم ، خدايا ! در اين مصيبت ، بهتر از آن را برايم جايگزين فرما ؛ پروردگار عزّوجلّ نيكوتر از آن را به او عطا خواهد كرد .
امّ سلمه گويد :
چون به وفات ابوسلمه ، مصيبت زده شدم ، گفتم : خداوندا ! اين مصيبت را به حساب خود قرار بده ، و دلم راضى نشد كه بگويم ، خدايا ! بهتر از آن را برايم جانشين كن . و به خودم گفتم چه كسى بهتر از ابوسلمه ، آيا چنين و چنان نبود ؟
پس از سپرى شدن عدّه ، ابوبكر و عمر ، از امّ سلمه خواستگارى كردندامّاامّ سلمهبه آنها جواب ردّ داد .
رسول خدا صلى الله عليه و آله ، حاطب بن ابى بلتعه را به خواستگارى ام سلمه فرستاد . امّ سلمه گفت :
اى فرستادهء رسول خدا خوش آمدى ؛ به عرض پيامبر برسان كه من زنى مُسنّ
بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى) — صفحة 103
مساهمون: احمد حيدرى
ص١٠٣