ذيل ، گواه روشنى بر اين مطلب است :
« صفر بن ابى دُلَف كرخى » مىگويد : زمانى كه متوكّل امام هادى عليه السلام را به سامّرا احضار كرد ، من نيز به آنجا رفتم تا از وضعيّت حضرت خبرى به دست آورم . وقتى وارد شدم ، « زُرّاقى » ، دربان متوكّل پرسيد :
- چه خبر اى صقر ؟
- خير و سلامتى .
- بنشين !
در اين هنگام ، حوادث گذشته و جرياناتى كه در آينده ممكن است رخ دهد در نظرم مجسّم شد و به پيامدهاى اين اقدام مىانديشيدم و با خود گفتم در آمدن به اين جا دچار اشتباه شدهام . در اين انديشه بودم كه دربان به حاظران اشاره كرد كه از اتاق بيرون روند ؛ سپس رو به من كرد و گفت :
- كارت چيست و براى چه منظورى بدين جا آمدهاى ؟
- براى امر خيرى .
- شايد جوياى احوال سرورت هستى ؟
- مگر سرور من كيست ؟ سرور من اميرالمؤمنين - متوكّل - است .
- ساكت باش ! منظور من ، مولاى واقعى توست ! عقيدهات رااز من مپوشان ؛ زيرا من نيز همكيش تو هستم . در اين وقت ، خدا را سپاس گفتم . آنگاه وارد اتاق امام عليه السلام شدم . آن حضرت بر حصيرى نشسته و در پيش رويش قبر حفر شده و آمادهاى است .
سلام دادم . پاسخ داد و فرمود بنشين ! سپس پرسيد براى چه آمدهاى ؟ گفتم : براى خبرگيرى و احوالپرسسى شما . در اين لحظه چشمم به قبر افتاد و گريستم .
امام عليه السلام رو به من كرد فرمود : « گريه نكن ! در وضع فعلى به من آسيبى نخواهد رسيد . » من خداى راسپاس گفتم .
« صقر » پس از حصول اطمينان از سلامتى امام عليه السلام از آن حضرت از معناى حديثى از كه
تاريخ زندگانى امام هادى (ع) (فارسى) — صفحة 173
مساهمون: على رفيعى
ص١٧٣