آرزوى بى جا
مفضّل بن عمر ، يكى از ياران برجستهء امام صادق ( ع ) مىگويد : همراه ابو عبداللَّه ( ع ) مشغول طواف بودم . امام ( ع ) به من نگريست و فرمود : مفضّل ! چرا تو را اندوهگين و رنگ پريده مىبينم ؟ عرض كردم : فدايت شوم ! داشتم به بنى عباس و حكومت و سلطنت و جبروتشان مىانديشيدم ؛ اگر اين حكومت و موقعيّت از آن شما بود ، ما هم در كنار شما از آن برخوردار مىشديم . امام فرمود : « يا مُفَضَّلُ ، امَّا لَوْ كانَ ذلِكَ ، لَمْ يَكُنْ الَّا سِياسَةُ اللَّيْلِ وَ سَباحَةُ النَّهارِ ، وَ اكْلُ الْجَشِبِ ، وَ لُبْسُ الْخَشِنِ ، شِبْهُ اميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ الَّا فَاالنَّارُ . . . » « 1 » اى مفضّل ! اگر چنين مىبود ( و حكومت و سلطنت در دست ما بود ) براى ما جز نگهبانى ( و بيدار ماندن ) شبانه و تلاش ( طاقت فرساى ) روزانه و خوردن خوراك خشن و پوشيدن جامه زبر ، شبيه ( زندگى ) امير مؤمنان ( ع ) ، چيزى نبود و گرنه جايگاهمان دوزخ بود .