دهند . . . اگر ما در راه درست گام برمىداريم ، پدرت از نخستين پويندگان اين راه بود و اگر در راه ستم پيش مىتازيم ، پدرت آن را بنا گذارده است . ما شريكان او هستيم و به او تأسى مىجوييم . اگر پدرت در اين كار بر ما پيشى نمىگرفت ، ما هرگز با على بن ابىطالب مخالفت نمىكرديم ، ليكن ديديم پدرت آن كار را كرد ، ما هم به او اقتدا كرديم . » « 1 » به راستى گويا مخالفت با على عليه السلام يك اصل شده بود ؛ و چه مظلوميتى بالاتر از اين ! كسى كه بايد پس از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر مسند خلافت اسلامى تكيه مىزد و امامت امت را با اقتدار كامل به دست مىگرفت ، اينك همه با او مخالف شدهاند و اين مخالفت به صورت يك سنّت درآمده است . دربارهء اين سخن معاويه يادآورى چند نكته ضرورى است : 1 - معاويه مىدانست كه على عليه السلام جانشين برحق پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و ديگران ناحق او را كنار زدهاند . او با اينكه به اين حقيقت آگاهى كامل داشت ، با تمسّك به شيوهء نادرست ديگران با آن حضرت به مخالفت برخاست . 2 - اين استدلال معاويه تنها براى كسانى كه با او هم عقيده بودند ، مىتوانست مورد قبول باشد ، نه براى كسانى چون محمد بن ابىبكر كه از ياران امام عليه السلام بودند . 3 - اگر معاويه مىدانست كه حكومت على عليه السلام غصب شده ، چرا در زمان خلفاى پيشين جانب حق را نگرفت و با آنان مخالفت نكرد . معلوم مىشود كه او حق را مىشناسد ، اما به نفع آن عمل نمىكند .
جلوه اى از حكومت علوى (فارسى) — صفحة 73
مساهمون: رضا رحمتى
ص٧٣
هامش
( 1 ) - وقعة صفين ، ص 119 - 120 ؛ شرح ابن ابىالحديد ، ج 3 ، ص 189 .