طبق قرار قبلى ، قنفذ و دار و دستهاش كه از رجّالههاى مدينه بودند ، به درِ خانهء على عليه السلام آمدند . قُنفذ كوبهء در را به صدا درآورد . فاطمه عليها السلام به پشت در آمد . او اجازهء ورود خواست ولى حضرت زهرا عليها السلام رخصت نداد .
قُنفذ فرياد زد : اى على ! خليفهء پيامبر تو را مىخواهد !
على عليه السلام فرمود : چه زود به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دروغ بستيد !
اين سخن را به ابوبكر رساندند و او سخت لرزيد ولى عمر از ابوبكر خواست تا دوباره قنفذ پيام را تكرار كند و او را براى بيعت دعوت نمايد .
ابوبكر با تشجيع و تحريك عمر ، قُنفذ را فرمان داد تا ديگر بار پيامش را به على عليه السلام برساند . قنفذ نيز رفت و با صداى بلند گفت : اى على ! خليفهء پيامبر تو را براى بيعت احضار كرده است !
على عليه السلام فرمود : سبحانالله ! ابو بكر مدّعى احراز مقامى است كه در شأن او نيست !
رد و بدل شدن گفتگو و جوابهاى متقن على عليه السلام سبب ايجاد ولوله در ميان جمعيت شده بود و مطالب فراموش شدهاى را به ذهن آن نامردمان متبادر مىكرد . عمر ديد اگر كار بدين روال ادامه يابد ، وضع دگرگون خواهد شد ؛ از اين رو خود وارد صحنه شد و فرياد زد :
بيرون آييد ! و گرنه خانه را به آتش خواهم كشيد .
فاطمه عليها السلام پرسيد : مگر چه شده است ؟
- على و عباس و بنىهاشم بايد به مسجد آمده با خليفه بيعت كنند !
- كدام خليفه ؟ امام مسلمانان هماكنون درون خانه نشسته است .
- از اين لحظه امام مسلمانان ابوبكر است كه مردم با او در سقيفهء بنىساعده بيعت كردند .
فاطمه (س) حامى ولايت (فارسى) — صفحة 89
مساهمون: سيد محمد حسينى شاهرودى
ص٨٩