على عليه السلام را ملاقات كردم ، به من فرمود : برو نزد حضرت فاطمه ( ع ) كه تحفهء بهشتى براى او آمده است ، مىخواهد از آن به تو عنايت فرمايد : باشتاب نزد فاطمه ( ع ) آمدم ، به من فرمود :
ديروز در همين مكان نشسته بودم و در خانه غمگين بودم و در اين باره فكر مىكردم كه وحى الهى از ما قطع گرديده و فرشتگان ديگر به سوى ما نمىآيند ، ناگاه ديدم درب بسته باز شد و سه دختر به طرف من آمدند كه كسى را به حسن جمال و زيبايى و خوشبويى آنان نديده بودم . برخاستم و سوال كردم : آيا شما از اهل مكه هستيد يا از اهل مدينه ؟ گفتند : اى دختر رسول خدا ( ص ) ما از اهل زمين نيستيم ما را پروردگارت از بهشت بسوى تو فرستاده است ، ما بسيار مشتاق ديدار تو بوديم . از يكى كه بزرگتر مىنمود پرسيدم كه نام تو چيست ؟
گفت : نام من « مقدوده » است .
گفتم : به چه مناسبت تو را به اين اسم نامگذارى كردهاند ؟
گفت : به جهت آنكه از براى مقداد آفريده شدهام .
از ديگرى پرسيدم كه چه نام دارى ؟
گفت : نام من « ذره » است كه براى ابوذر غفارى خلق شدهام .
از نام سومى پرسيدم گفت : نام من « سلمى » است كه براى سلمان آفريده شدهام . آنگاه چند عدد از رطب و خرماى بهشتى به من دادند كه از برف سفيدتر و از مشك خوشبوتر بود .
سلمان مى گويد :
فاطمه ( ع ) يكى از آن رطب ها را به من داد و فرمود :
امشب با اين رطب افطار كن و فردا هستهاش را بياور . رطب را گرفتم
سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 139
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٣٩