انشعابات ارضى و ميهنى نيز ملّت را به يكپارچگى در جامعه خود مىكشانند ؛ امّا يكپارچگىاى كه آن را از ديگر اجتماعات ميهنى جدا مىسازد و بنا بر اين ، به صورت پيكر زندهاى جدا از پيكرهاى زنده ديگر در مىآيد و در نتيجه ، انسانيت از يكپارچگى و وحدت ، به دور مىافتد و به همان پراكندگى و تشتّتى گرفتار مىشود كه از آن مىگريخته است و هر واحد جديد و نوخاسته ، با ديگر واحدهاى جديد [ يعنى آحاد اجتماعى ] همان رفتارى را مىكند كه انسان با ديگر پديدههاى هستى مىكند ؛ يعنى بهرهكشى و استثمار و غيره . تجربه ممتدّ تاريخى از آغاز پيدايش دنيا تا امروز ، گواه بر اين مطلب است و از آياتى كه در ضمن بحثهاى گذشته آورديم نيز همين مطلب ، استفاده مىشود .
اين است علّتى كه باعث شده است اسلام ، اين انشعابات و پراكندگىها و تمايزها را بىاعتبار بشمارد و جامعه را بر اساس عقيده ، و نه نژاد و مليّت و وطن و امثال اين معيارها ، بنا نهد ؛ حتّى در امورى مانند زناشويى و خويشاوندى نيز ملاك در بهرهبردارى جنسى و يا ارث را اشتراك در عقيده توحيد قرار داده است ، نه اشتراك در چيزهايى مانند : منزل و وطن .
بهترين شاهد مطلب ، اين است كه ما در بررسىهاى خود مىبينيم كه شريعت اسلام ، در هيچ موردى موضوع عقيده و ايمان را ناديده نگرفته و جامعه اسلامى را موظّف كرده كه آن گاه كه در اوج عظمت است و پرچم پيروزىِ آن در اهتزاز است ، دين را بر پا دارد و دست خوش اختلاف و پراكندگى دينى نشود و زمانى هم كه مغلوب و مقهور است ، در حدّ توان ، سعى كند دين را زنده نگه دارد و در راه اعتلاى كلمه و . . . بكوشد . حتّى هر فرد مسلمان نيز [ جدا از وظايف اجتماعى ] وظيفه دارد كه در هر حالى ، تا آن جا كه قدرت دارد ، به دين چنگ زند و آن را به كار بندد ؛ اگر چه به اين ترتيب كه در اعتقادات ، با توجّه قلبى و در اعمال واجب ، با اشاره بوده باشد .
از اين جا معلوم مىشود كه جامعه اسلامى ، به گونهاى قرار داده شده است كه در هر حال و در هر صورتى ، مىتواند به حيات خود ادامه دهد ؛ حاكم باشد يا محكوم ، غالب باشد يا مغلوب ، پيشرفته يا عقبمانده ، نمايان باشد يا مخفى ، قدرتمند باشد يا ضعيف و
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 442
مساهمون: محمد الريشهري
ص٤٤٢