امّ سلمه پيامبر صلى اللّه عليه و آله را خبر كرد . ايشان ، جنازه را بر تابوت نهاد و سپس بر او نماز گزارد و آن گاه وارد قبر شد . مدّتى گذشت و جز زمزمهاى از ايشان شنيده نمىشد . سپس [ پيامبر صلى اللّه عليه و آله رو به جنازه ] صدا زد : " فاطمه ! " .
او گفت : بله ، اى پيامبر خدا ! فرمود : " آيا آنچه را برايت ضمانت كرده بودم ، ديدى ؟ " .
گفت : آرى . خداوند از جانب من ، به تو ، در حيات و مَمات ، برترين پاداش را بدهد ! چون پيامبر صلى اللّه عليه و آله لحد را پوشاند و بيرون آمد ، از وى درباره آنچه فرمود ، سؤال كردند . فرمود : " روزى براى او اين آيه را قرائت كردم : " و همان گونه كه شما را نخستين بار آفريديم ، [ اكنون نيز ] تنها به سوى ما آمدهايد " . گفت : اى پيامبر خدا ! " تنها " يعنى چه ؟ گفتم : يعنى عريان . گفت : چه شرمآور ! و من از خدا خواستم كه عورت او را آشكار نسازد .
سپس از من درباره نَكير و مُنكِر پرسيد و من از نحوه آمدن آن دو برايش گفتم . گفت : خدا به دادم برسد از آن دو ! و من از خدا خواستم كه آن دو را به او نشان ندهد و قبرش را براى او فراخ گردانَد و وى را در همان كفنش محشور فرمايد " .
16 / 39 قَتادة بن عيّاش
8228 . التاريخ الكبير به نقل از قَتاده : چون پيامبر خدا لواى جنگ را برايم بست ، دستش را گرفتم و با ايشان خداحافظى كردم . ايشان فرمود : " خداوند ، تقوا را توشه تو بگرداند و گناهانت را بيامرزد و هر جا هستى ، تو را به خير ، رهنمون شود ! " .