چون گوسفندان را نزد خالهام بردم ، گفت : پسرم ! اين گونه بچران .
گفتم : خاله ! امروز هم در همان جايى چرانيدم كه هر روز مىچراندم ؛ امّا داستانم را به تو مىگويم .
و ماجراى خود و داستان رفتنم به نزد پيامبر خدا را برايش گفتم و از رفتار و سخنان ايشان برايش تعريف كردم .
16 / 8 ابو مريم غَسّانى « 1 »
8190 . المعجم الكبير به نقل از ابو مريم غسّانى : همراه پيامبر خدا به جنگ رفتم و ايشان پرچم را به من داد و من پيشاپيش ايشان [ به طرف دشمن ] سنگ پرتاب مىكردم . ايشان از اين كار من خوشش آمد و برايم دعا كرد .
16 / 9 احنف بن قيس « 2 »
8191 . مسند ابن حنبل به نقل از احنَف : مشغول طواف كعبه بودم كه مردى از بنى سُلَيم به من برخورد و گفت : آيا بشارتت ندهم ؟ گفتم : چرا .
گفت : يادت مىآيد زمانى كه پيامبر خدا مرا به نزد قومت بنى سعد فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كنم ، تو گفتى : به خدا سوگند كه او جز نيك نگفت و من جز نيكويى نمىشنوم ؟ من باز گشتم و سخن تو را به اطّلاع پيامبر صلى اللّه عليه و آله رسانيدم . ايشان فرمود : " بار خدايا ! احنف را بيامرز " .
هامش
( 1 ) ر . ك : ص 516 ( ابو مريم غسانى ) .
( 2 ) ر . ك : ص 516 ( احنَف بن قيس ) .