تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
دهانه غار ، كمى شكاف برداشت ، به طورى كه اميدوار شدند خارج شوند ؛ امّا نتوانستند . دومى گفت : بار خدايا ! كارگرانى داشتم كه همگى يك كار مىكردند و مزد يكسانى مىگرفتند . يكى از آنها از گرفتن مزدش ابا ورزيد و گفت كه بايد مزدى بيش از همكارانش بگيرد . من مزد او را از اموالم كنار گذاشتم و او نيامد بگيرد [ و با آنها برايش كار كردم ] تا آن كه اموال و اشياى بسيار شد . روزى ، بعد از آن كه نادار و پير شده بود ، نزد من آمد و گفت : تو را به خدا ، مزدم را بده كه بيش از پيش به آن محتاجم . من او را بر بام خانه‌ام بردم و مال و احشامى را كه در صحرا بودند و آنچه را خداوند متعال با مزد او فراهم آورده بود ، نشانش دادم و گفتم : اينها و آنها ، همه مال تواند . گفت : خدا خيرت دهد ! مرا دست انداخته‌اى ؟ من مزدى به مراتب كمتر از اين مىخواستم [ و تو نمىدادى ] ! گفتم : آرى . تو كمتر از اين مىخواستى ؛ امّا خداوند متعال مرا به آن آزمود و مزد تو به اين جا رسيد كه مىبينى . و آنها را اى خداوند ! از ترس تو و براى خشنودى تو به او دادم . حال اگر به راستى چنين است ، در كار ما گشايشى آور . پس ، دهانه غار كمى بيشتر شكاف برداشت ، به طورى كه اميدوار شدند خارج شوند ؛ امّا باز نتوانستند . سومى گفت : بار خدايا ! مرا پدر و مادرى ناتوان و نادار بود كه جز من ، نه خدمتكارى داشتند و نه چوپانى و نه سرپرستى . روزها گوسفندانشان را مىچرانيدم و شب ، نزد آنان باز مىگشتم . يك روز ، گوسفندان را به چراگاهى دور بردم و چون برگشتم ، پاسى از شب گذشته بود و پدر و مادرم خفته بودند . برايشان شير دوشيدم و با همان ظرف شير بر بالينشان ايستادم چون دلم نمىخواست آنها را بيدار كنم و آزرده‌شان سازم تا آن كه خودشان بيدار شدند و من ، همچون شب‌هاى قبل ، به آن دو ، شير نوشاندم . حال اى خداوند ! اگر به راستى چنين است كه من اين كار را از ترس تو انجام داده‌ام ، ما را برَهان . پس ، دهانه غار كاملًا باز شد و آن سه ، شتابان بيرون زدند .