تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
پس ، خداوند برايشان شكافى ايجاد كرد ، به طورى كه آسمان را از آن ببينند . دومى گفت : بار خدايا ! دختر عمويى داشتم كه همانند شيدايى مردان به زنان ، بسيار دوستش مىداشتم . از او تقاضاى كامجويى كردم ؛ امّا نپذيرفت ، مگر آن كه صد دينار به او بدهم . من ، كار كردم و صد دينار فراهم آوردم و برايش بردم . همين كه به حال كامجويى نشستم تا كام برگيرم ، گفت : اى بنده خدا ! از خدا پروا كن و اين مُهر را جز به روا باز مكن ، و من برخاستم . حال خداوندا ! اگر مىدانى كه به راستى ، اين كار را براى رضاى تو كردم ، سنگ را اندكى ديگر كنار بزن . خداوند ، شكافى ديگر گشود . سومى گفت : بار خدايا ! من كارگرى را با يك پيمانه شانزده رَطلى برنج ، اجير كردم . چون كارش را تمام كرد ، گفت : مزدم را بده . من مزدش را دادم ؛ امّا نپذيرفت و با ناراحتى رفت . من حقّ او را كِشت و كار كردم ، تا جايى كه از درآمد آن ، گلّه‌اى گاو به همراه گاوچرانش خريدم . پس از مدّتى ، آن كارگر نزد من آمد و گفت : از خدا بترس و به من ، ظلم مكن و حقّم را بده . گفتم : برو آن گاوها و چوپانشان را بردار . گفت : از خدا بترس و مرا مسخره مكن . گفتم : مسخره‌ات نمىكنم . آن گاوها و چوپانشان مال توست . او آنها را برداشت و برد . حال اى خداوند ! اگر مىدانى كه من به راستى ، اين كار را به خاطر تو كرده‌ام ، باقىمانده دهانه غار را بگشاى . پس ، خداوند ، آن سه را نجات داد " . 8095 . پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله : سه نفر با هم براى كارى بيرون شدند و [ در بين راه ] به غارى در كوهى پناه بُردند . تخته‌سنگى بر دهانه غار افتاد و آن را به رويشان بست . گفتند : رفقا ! بياييد بهترين كارى را كه كرده‌ايد ، ياد كنيد و خدا را به حقّ آنها بخوانيد . شايد خداوند متعال به واسطه آنها شما را برهانَد . يكى از آنها گفت : بار خدايا ! زنى بود كه دوستش مىداشتم و بسيار نزد او آمد و شد مىكردم ، تا آن كه راضىاش كردم از او كام برگيرم . او گفت : به ياد خدا باش و با من كارى مكن كه خداوند بر تو حرام كرده است ! گفتم : راستى كه مرا سِزد كه از پروردگارم بترسم . پس ، از ترس تو و براى رضاى تو ، او را وا نهادم . حال [ اى خداوند ! ] اگر به راستى چنين است ، در كار ما گشايشى آور .