اهل خانه فرياد زدند و گريستند . خواجه به آنان گفت : صندوقها را باز كنيد و هر چه زر و سيم در آنهاست ، بنويسيد ( بريزيد ) .
آن گاه ، رو به پولها كرد و به دشنام دادن به آنها پرداخت و گفت : لعنت خدا بر شما پولها ! پروردگارم را از ياد من برديد و مرا از كار آخرتم غافل ساختيد ، تا آن كه فرمان خدا اين گونه مرا غافلگير كرد ! 2559 . امام باقر عليه السلام : در زمان پيامبر خدا ، مؤمنى فقير و سخت نيازمند ، در ميان صُفّهنشينان « 1 » به سر مىبرد . او در تمام اوقات نماز ، با پيامبر خدا بود و در هيچ نمازى نبود كه با پيامبر خدا نباشد . پيامبر خدا دلش براى او مىسوخت و به نيازمندى و غربت او مىنگريست و مىفرمود : " اى سعد ! اگر چيزى به دستم برسد ، تو را بىنياز مىكنم " .
مدّتها گذشت و چيزى به دست پيامبر خدا نرسيد . اندوه پيامبر خدا بر سعد ، شدّت گرفت . خداوند سبحان ، از غم و غصّه پيامبر خدا براى سعد ، آگاه شد و جبرئيل عليه السلام را با دو درهم نزد پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرو فرستاد . جبرئيل به پيامبر صلى اللّه عليه و آله عرضه داشت : اى محمّد ! خداوند از غم و غصّه تو براى سعد ، آگاه شد . حال آيا دوست دارى او را بىنياز گردانى ؟
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " آرى " .
جبرئيل عليه السلام گفت : اين دو درهم را بگير و به او بده و دستور بده تا با آنها كاسبى كند .
پيامبر خدا درهمها را گرفت . سپس براى نماز ظهر بيرون رفت . سعد بر درِ حجرههاى پيامبر خدا ايستاده و منتظر ايشان بود . پيامبر خدا چون او را ديد ، فرمود : " اى سعد ! كاسبى كردن بلدى ؟ " .
سعد گفت : به خدا سوگند ، تاكنون مالى نداشتهام كه با آن كاسبى كنم !
هامش
( 1 ) . صُفّهنشينان ، مهاجران تهىدستى بودند كه منزلى براى سكونت نداشتند و از اين رو ، در سايهگاهى از مسجد مدينه ، زندگى مىكردند .