2148 . سنن ابن ماجة به نقل از ابن مسعود : مردى خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و آله آمد و در حالى كه بدنش مىلرزيد ، با ايشان به صحبت پرداخت . پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " آرام باش . من كه پادشاه نيستم . من ، فرزند زنى هستم كه گوشت خشكيده نمكسود مىخورْد " .
ك توكّل كننده
2149 . امام صادق عليه السلام : در جنگ ذات الرقاع ، پيامبر خدا در كنار درّهاى زير درختى توقّف كرد . در همين هنگام ، سيلى آمد و ميان ايشان و اصحاب فاصله انداخت .
مردى از مشركان متوجّه شد كه ياران پيامبر صلى اللّه عليه و آله از او دور افتادهاند و منتظر بند آمدن سيل هستند . به همرزمان خود گفت : من ، محمّد را مىكُشم . آمد و به روى پيامبر خدا شمشير كشيد و گفت : اى محمّد ! كيست كه تو را از دست من نجات دهد ؟
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " آن كه پروردگار من و توست " .
در اين هنگام ، جبرئيل ، آن مرد را از اسبش پرت كرد و او به پشت ، روى زمين افتاد . پيامبر خدا ، برخاست و شمشير را برداشت و روى سينه او نشست و فرمود : " اى غورث ! كيست كه تو را از دست من نجات دهد ؟ " .
گفت : بخشندگى و آقايى تو ، اى محمّد ! پيامبر صلى اللّه عليه و آله او را رها كرد . مرد از جا برخاست ، در حالى كه مىگفت : به خدا سوگند كه تو از من ، بهتر و بزرگوارترى .
2150 . صحيح مسلم به نقل از جابر بن عبد اللّه : با پيامبر خدا براى شركت در جنگى به طرف نجد ، حركت كرديم . پيامبر صلى اللّه عليه و آله در يك وادىِ پر از درختان خاردار ، به ما رسيد و زير درختى پياده شد و شمشيرش را به يكى از شاخههاى آن آويخت . مسلمانان براى پناه گرفتن در سايه درختان ، در وادى پراكنده شدند .
پيامبر خدا فرمود : " من خوابيده بودم كه مردى آمد و شمشير را برداشت . از خواب ، بيدار شدم . ديدم او بالاى سرم ايستاده است . همين قدر فهميدم كه شمشير در دستهاى او مىدرخشد . آن مرد به من گفت : كيست كه تو را از دست من بِرَهاند ؟
گفتم : خدا .
دوباره گفت : كيست كه تو را از دست من برهاند ؟
من گفتم : خدا .
آن مرد شمشير را غلاف كرد و نشست " .