بگويم .
شاه اجازه فرمود ، و فرستاده آنچه را از زبان سلم و تور شنيده بود ، عرضه داشت . فريدون در جواب فرستاده گفت :
پاسخ فريدون پسران را
بگوى آن دو ناپاك بيهوده را * دو اهريمن مغز پالوده را
نداريد شرم و نه بيم از خداى * شما را همانا همين است راى
سپهرى كه پُشت مرا كرد كوز * نشد پست و گردان بجايست نوز
نماند شما را هم اين روزگار * نماند بر اين گونه بس پايدار
اگر اهرمن دل شما را از راه راستى و درستى به در كرده بىگمان پاداش بَدِ خود مىيابيد و همان درويد كه كاريد و
كسى كو برادر فروشد به خاك * سزد گر نخوانندش از آب پاك
روزگار چون شما شاه ، بسيار ديده و به خاك كرده است .
خردمند آن كس است كه به نعمتى و عشوهاى كه زمانه دهد فريفته نشود و خويشتن نگهدارد كه سخت زشت و بىمحابا بستاند ، از روز شمار و داوريگاه بترسيد ، و كارى نكنيد كه رضاى يزدان پاك در آن نباشد .
فرستاده پس از شنيدن پاسخ ، شتابان پيش سلم و تور برگشت .
از سوى ديگر ، فريدون ايرج را پيش خويش خواند و پيغامى را كه برادرانش داده بودند بر زبان آورد و گفت :
گرت سر به كار است بپسيچ كار * در گنج بگشاى و بر بند بار
ايرج از بدانديشى و ديوانه سرى برادرانش دل آزرده نشد كينهشان را در دل نگرفت و گفت : اى شهريار بزرگ ، چون روزگار به هر روى ، نيك يا بد بر آدميان مىگذرد ، خردمند چرا غم به دل راه دهد .
وقتى در انجام كار ، بسترِ همگان خواه شاه و خواه گدا ، خاك است و بالين خشت ، دريغ نيست دل كه جايگاه مهر و مردمى است كانون دشمنى گردد . تاجوران بزرگ هرگز دل به بدخواهى و كينهورزى نسپردهاند .
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 47
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٧