سپاهم ، آنچه خواهى بگوى .
بندوى گفت : شهريار فرموده است كه من اينك از رنج راه سخت دردمند و فرسوده شدهام ، و ستوران نيز خسته و كوفته گشتهاند .
امروز مرا زمان بدهيد تا بياسايم فردا نزد بهرام مىآيم تا چه پيش آيد .
بهرام بدين پيمان رضا داد . روز ديگر بندوى بر بام رفت و گفت : ديشب خسرو تا شبگير گرم راز و نياز با ايزد دادگر بود ، و اكنون نيرو و توان برخاستن و گفتن و شنيدن ندارد . فردا پگاه به ميان سپاهيان مىآيد تا چه روا داريد .
بهرام آن روز نيز به شهريار زمان داد . روز بعد بندوى دگر بار بر بام شد و
به بهرام گفت اى جهان ديده مرد * بر آن گه كه برخاست از دشت گرد
چو خسرو شما را بديد او برفت * سوى روم با لشكر خويش تفت
كنون گر تو پرّان شوى چون عقاب * و گر برتر آرى سر از آفتاب
نبينى همى شاه را جز به روم * كه اكنون كهن شد بر آن مرز و بوم
اكنون اگر مرا به جان زينهار دهى به خدمت مىآيم و هر چه پرسى به راستى جواب مىگويم و گرنه رستم آسا به جنگ مىكوشم .
بهرام به شنيدن اين سخنان پر فريب رنجمند و تن فگار گشت و به تلخى به او گفت : اى فريبنده مرد بدتن بدكنش ، من ترا به مكافات اين گناه كه كردى نمىكشم چه مىدانم به زودى خسرو ترا مىكشد .
بر تخت نشستن بهرام چوبينه
آن گاه بهرام چوبينه خويش را پادشاه خواند . تاج بر سر نهاد و سپاهيان بر او آفرين كردند . بهرام چوبينه نگهبانى بندوى را به بهرام يكى از بزرگان سپرد . پس از اين كه بندوى مدتى در بند ماند و دانست كه با گران دستى با قدر نتوان آويخت ، افسونگرى را به بهرام گفت : تو روشن نظر و باريك انديشى و مىدانى كه خورشيد مدتى دراز زيرِ ابر نمىماند ، و پايان شب سيه سپيد است . به انگشت خويش بشمار كه تا
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 619
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٩