كنى تا از گذشتهها با من سخن گويد . سه ديگر آنكه گستهم و بندوى را كه هر دو خال تواند از نعمت بينايى محروم كنى كه اين ستم از آنان بر من رسيده است .
خسرو گفت : اى شهريار ، نيك بينديش كه ما را دشمنى نيرومند در پيش است . او سپاهيان بىشمار و خنجر گذاران بسيار دارد ، و روى به كارهاى بزرگ آورده است . اگر گستهم و بندوى را كه سردارانى خردمند و كاردانند از ميان بردارم در كار پادشاهى زيانها پديد مىآيد .
آگاهىشدن بهرام چوبينه از كور شدن هرمزد و سپاه كشيدن به جنگ خسرو پرويز
از روى ديگر چون بهرام از بدى كه بر هرمزد رسيده بود آگاه شد ، دانست دو چشمش را به داغ كور كردهاند ، و پسرش خسرو بر اورنگ پادشاهى برآمده است آمادهء جنگ شد و با سپاهى به بسيارى ستارگان و به كردار كوه رو به نهروان نهاد . خسرو نيز سپاه آراست . چون دو لشكر به هم نزديك شدند خسرو پرويز كه از جنگيدن با بهرام چوبينه هراس داشت آشتى جويى را به آهستگى و مدارا به هماورد گفت :
تو درگاه را همچو پيرايهاى * همان تخت و ديهيم را مايهاى
جهانجوى گُردى و يزدان پرست * مداراد دارنده باز از تو دست
سگاليدهام روزگار ترا * به خوبى بسيجيده كار ترا
ترا با سپاه تو مهمان كنم * ز ديدار تو رامش جان كنم
سپهدار ايرانت خوانم به داد * كنم آفريننده را بر تو ياد
بهرام كه رزمجويى آتش دم و توسن دل بود پاسخ داد :
ترا روزگار بزرگى مباد * نه بيداد دانى ز شاهى نه داد
به زودى يكى دار سازم بلند * دو دستت ببندم به خَم ِّ كمند
بياويزمت زان سزاوار دار * ببينى ز من تلخى روزگار
خسرو از جواب تلخ و تيز بهرام سخت ناشاد و نگران گشت .
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 616
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٦