را برگزيد و وى را خلعتهاى گرانمايه داد
. سپردن يزدگرد پسرش بهرام را به منذر ونعمان و پرورش كردن او را
چون منذر و بهرام به يمن رسيدند داناى تازى ، چهار زن ، دو دهقان نژاد از كيان ، و دو تازى به دايگى فرزند شاه گماشت . بهرام چون هفت ساله شد به منذر
چنين گفت : كاى مهتر سرفراز * ز من كودك شيرخواره مساز
به داننده فرهنگيانم سپار * چو كار است بيكار و خوارم مدار
منذر جوابش داد : هنوز زود است كه به آموختن هنر و فرهنگ بپردازى چون هنگام هنر آموختنت فرا رسد رها نمىكنم كه به بازى كردن سرگرم باشى . بهرام گفت : اى گرامىِ خِردوَر ، اگر سال نيست نيروى دانش و هنر آموختن هست . منذر چون آن هوشمندى و زيركى از بهرام ديد زير لب نام يزدان بر زبان راند ، و همان روز سه موبد براى آموزش و پرورش وى برگزيد تا يكى او را دبيرى ديگرى تير انداختن با كمان و چوگان بازى و سه ديگر دانستن باز و يوز بياموزد .
داستان بهرام با كنيزك چنگزن در شكار
چون سال بهرام به هجده رسيد چنان در دبيرى و تاختن اسب ، و تير اندازى و چوگان بازى توانا شد كه هيچ كس همانندش نبود . آن گاه ميان گلههاى اسب دو اسب تيزتك برگزيد ، و پس از سپرى شدن روزگارى چند به منذر گفت :
اگر تاج دار است اگر پهلوان * به زن گيرد آرام مردِ جوان
همان زو بود دين يزدان به پاى * جوان را به نيكى بود رهنماى
كنيزكانى را بياراى تا يكى دو از آنان برگزينم . منذر چهل كنيزك رومى به درگاه آورد .
دو بگزيد بهرام از آن گلرخان * كه در پوستشان عاج بود استخوان
به بالا به كردارِ سروِ سهى * همه كام و زيبايى و فرهى
از آن دو ستاره يكى چنگ زن * دگر لاله رخ چون سهيل يمن
آمدن بهرام با نعمان نزد پدرش يزدگرد
چون روزگارى سپرى شد بهرام آرزوى ديدار پدر كرد . به منذر
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 536
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٣٦