پادشاهى يزدگرد بزهكار
چو شد بر جهان پادشاهيش راست * بزرگى فزون كرد و مهرش بكاست
خردمند نزديك او خوار گشت * همه رسم شاهيش بيكار گشت
سترده شد از جان او مهر و داد * به هيچ آرزو نيز پاسخ نداد
زادن بهرام پسر يزدگرد
چون هشت سال از پادشاهيش گذشت در هرمزد روز وى را پسرى آمد . بهرام نام نهاد . آن گاه هشيار اخترگر پارسى و سروش ستارهشناس هندى را نزد خويش خواند و گفت : بنگرند تا ستارهء بخت بهرام چگونه است . آن دو اصطرلاب افگندند ، از زيج رومى راه جستند و دانستند كه بهرام بر هفت كشور پادشاه مىشود و شهريارى دادگر و مهرآيين خواهد بود . شاه شاد شد و چون چندى بر اين برآمد به دستورِ شهريار ، رَدان و موبدان انجمن كردند و گفتند : اگر اين پسر به خوى بدِ پدرش بارآيد جهان را به بدى مىسپارد . آن گاه پادشاه را گفتند بايد بهرام را به پر مايگان و دايگان و آموزگاران سپارد تا هنرها بياموزد . يزدگرد پذيرفت و كسانى را در طلب آموزگاران خردمند و هنرآموزان دانا به هند و روم و چين و تازيان فرستاد . ديرى نگذشت كه گروهى از بزرگان و بخردان از هر كشور به درگاه پيوستند . يزدگرد ميان ِ آنان منذر لقمان تازى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 535
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٣٥