همان باغبان را بسى خواسته * بداد و گُسى كردش آراسته
آن گاه شهريار شهر بزرگ خرم آباد را در خوزستان ، پيروز شاپور را در شام ، و شهرى ديگر نزديك اهواز بنا كرد : و قيصر را چندان به زندان داشت كه مُرد .
آمدن مانى و پيغمبر ناميدن خود
چون پنجاه سال از شهريارى شاپور گذشت صورتگرى سخنگوى و گشاده زبان از چين به ايران آمد و دعوى پيغمبرى كرد . شاه موبدان را به گفتگو با او نشاند . چون مانى از آوردن پاسخهاى درست درماند ، شاپور بر او خشم گرفت و
به دو گفت كاى مرد صورت پرست * به يزدان چرا آختى خيره دست ؟
كسى كاو بلند آسمان آفريد * به دو در مكان و زمان آفريد
كجا نور و ظلمت به دو اندر است * ز هر گوهرى گوهرش برتر است
همه كردهء كردگار است و بس * جز او كرد نتواند اين كرده كس
آن گاه فرمود پوستش را كندند ، آن را به كاه انباشتند و آويختند .
جانشين كردن شاپوراردشير برادر خود را
چون ساليان عمر شاپور به هفتاد و اند رسيد از پادشاهى سير و دلگير شد . او را پسرى خُرد بود كه شاپور نام داشت ، و هنوز به سبب خردسالى در خور پادشاهى نبود . از اين رو برادر كوچكش اردشير را نزد خويش خواند ، و پس از اين كه از او پيمان گرفت كه چون شاپور خردسال به مردى رسد پادشاهى را به او سپارد ، اردشير را جاى خود بر اورنگ خسروى نشاند ، و پندش داد كه :
بدان اى برادر كه بيدادِ شاه * پى پادشاهى ندارد نگاه
خنك شاه با داد و يزدان پرست * كزو شاد باشد دل ِ زيردست
ببايد خرد شاه را ناگزير * هم آموزش مرد بُرنا و پير
نكوهيده باشد جفا پيشه مرد * به گِرد در آز داران مگرد
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 530
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٣٠