او رسيده بود ، از مهربانيها ، تيمارداريها ، و ياريهاى آن بت خوب چهر با آنان سخن گفت .
ديرى نپاييد كه سپاهيان بسيار فراهم آمدند . شاه نگهبانانى به بستن راه تيسفون فرستاد تا قيصر از بازگشتن وى آگاه نشود .
شبيخون زدن شاپور و گرفتن قيصر روم
بسى برنيامد كه شمارهء مردم لشكرى به شش هزار رسيد . شاه خبرگيرانى به تيسفون فرستاد تا از شمارهء سپاهيان و آمادگى لشكريان قيصر آگاهى يابند . چون برفتند و دريافتند بازآمدند ، گفتند كه قيصر پيوسته سرگرم شكار و ميخوارگى و تن آسانى است . سپاهيان نه به شب پاسبان دارند و نه به روز طلايه . همه پراگندهاند و سرگرم تاراج . شاپور از سبكسرى قيصر و آشفتگى كار سپاهيانش شادمان شد . چون شب درآمد سه هزار تن سوار دلير برگزيد و سپه سوى تيسفون راند . چون به اردوگاه قيصر نزديك شد دانست كه او از ميخوارگى بسيار در پرده سراى خواب و بىخويشتن است و لشكريان پراگنده . به لشكرگاه قيصر حمله برد .
نخست سراپردهء وى را زير و رو كرد و به آتش دركشيد . پس آن گاه او و همهء سران سپاهش را اسير و در بند كرد . سپس نامهاى به همهء مرزداران و مهتران و شهربانان فرستاد ، و آنان را از گرفتار شدن قيصر و سران سپاهش آگاه كرد . آن گاه به تيسفون درآمد ، تاج بر سر نهاد و هزار و صد و ده تن از اسيران را كه همه از خويش و پيوند قيصر بودند سخت مكافاتِ بد كرد .
سپس به آوردن قيصر فرمان داد .
بشد روزبان دست قيصر كشان * ز زندان بياورد چون بيهشان
جفا ديده چون روى شاپور ديد * سرشكش ز ديده به رخ بر چكيد
زمين را سراسر به مژگان برُفت * به موى و به رو گشت با خاك جُفت
شهريار به تلخى و خشم در او نگريست و گفت :
اگر قيصرى شرم و رايت كجاست * به خوبى دل رهنمايت كجاست
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 527
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٧