دختر به حال برادرش سوخت . رضاى او خواست ، زهر به شربت درآميخت و يك روز كه شاه خسته از شكار بازگشت دخترِ اردوان خندان خندان شربتِ آميخته به زهر را به اردشير داد تا بياشامد . شاه چون جام را گرفت و به دهان نزديك كرد اتفاق را از دستش افتاد و شربت ريخت . شهريار از لرزش ناگهانى و نابهنگام دست خود و ريختن شربت بدگمان شد .
انديشهاى تلخ در سرش پديد آمد و از آن پِست به چهار مرغ خوراند هر چهار مُردند . وزير را فرمود دختر اردوان را بكشد . همسر اردشير به وزير گفت :
من از جان باختن پروا ندارم و به اين سزاوارم ، اما از شاه كودكى در شكم دارم ، چندان امانم بده كه كودك از من جدا شود آن گاه مرا بكش .
زادن شاپور پسر اردشير
وزير انديشيد كه اردشير فرزند ندارد و اگر همسرش را پيش از جدا شدن كودكش بكشد باشد كه پس از مرگ شاه تخت و تاجش به دشمن برسد .
از اين رو دختر اردوان را به سراىِ خود برد . اما انديشه كرد كه هيچ كس بىدشمن نيست بدانديشان بدكردار باشند و باشد كه خشم شاه را به اين بهانه چنان برانگيزند كه شاه بر من بدگمان شود ، و جانم در خطر بيفتد . براى پرهيز از بدنامى شرم خويش را بُريد ، در حقهاى نهاد ، پيش اردشير برد و
چنين گفت با شاه كاين زينهار * سپارد به گنجور خود شهريار
نبشته بدان حقّه تاريخ آن * پديدار كرده پى و بيخِ آن
آن گاه وزير چندان دختر اردوان را بداشت تا بار نهاد . نوزاد را كه پسرى خسروآيين و زيبا چهر بود شاپور ناميد .
گوى زدن شاپور و شناختن پدر وى را
چون هفت سال برآمد روزى وزير شاه را سخت دردمند و دل افسرده يافت . سبب پرسيد . اردشير اندوه خود را از نداشتن فرزند آشكارا كرد ، و گفت : پنجاه سال از عمرم گذشته ، موهايم سپيد گشته و مرا پسرى نيست كه پس از مرگم بر اورنگ خسروى برآيد .
وزير در دل گفت اكنون هنگام آنست كه شاه را از بودن شاپور
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 506
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٠٦