پادشاهى اردشير
اردشير در بغداد بر اورنگ شهريارى نشست و تاج بر سر نهاد ، و گفت دادگرى گنج من است ، و
كس اين گنج از من نيارد ستد * بد آيد ز مردم ز كردارِ بد
چو خشنود باشد جهاندار پاك * ندارد دريغ از من اين تيره خاك
جهان سر به سر در پناه من است * پسنديدن داد راه من است
سرگذشت اردشير با دختر اردوان
اردشير پس از كشتن اردوان دختر او را به زنى گرفت . دو پسر پادشاه اشكانى از بيم به هندوستان گريختند . بهمن پسر بزرگ پارهاى زهر به يكى از رازداران خود داد و گفت : اين زهر را نهانى به خواهرم بده و بگوى بر كشندهء پدر چنين مهربان مباش .
برادر دو دارى به هندوستان * به رنج و بلا گشته همداستان
دو در بند و زندان شاه اردشير * پدر كشته و زنده خسته به تير
تو از ما گسسته بدين گونه مهر * پسندد چنين كردگار سپهر ؟
زهر را پنهان به شوهرت اردشير بخوران تا انتقام خون پدر را بگيرى .
چون فرستادهء بهمن زهر و پيام بهمن را به همسر اردشير رساند دل
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 505
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٠٥