تنها و بىسپاه به دست تو مىسپارم . طينوش به شنيدن اين سخن گفت :
اگر اين را كه گفتى بجاى آورى ترا از گنج و خواسته بىنياز ، و مهتر بزرگان درگاه خود مىكنم . اسكندر دست او را به دست گرفت و بدانچه گفت عهد كرد .
چون قيصر عزم بازگشت كرد طينوش پرسيد آنچه گفتى چگونه بجا مىآورى ؟ گفت : تو با هزار سوار همراه من باش ، چون به بيشهاى كه در راه است رسيديم تو و سپاهيانت در كمين بنشينيد تا من بروم و اسكندر را بياوَرَم ، و دستش را در دستت بگذارم . طينوش شادمان شد . چون به بيشه درآمدند طينوش و سپاهيانش در كمين نشستند ، و اسكندر به پرده سراى بازگشت . آن گاه هزار مرد سپاهى برگزيد ، به بيشه روى نهاد و چون به آن جا رسيد سپاهيان با سليح نَبَرد گِرد بيشه صف كشيدند .
اسكندر بر طينوش خروشيد و گفت : اكنون سرِ جنگ و ستيز دارى يا انديشهء گريز . طينوش جواب داد : نه پيمانت با مردم اين بود كه فرزندان و پيوندانش را نيازارى ؟ از چه سوگند مىشكنى ؟ اسكندر جواب داد : از من ترس در دل راه مده من بر سرِ پيمانم و هرگز بر تو بيداد نمىكنم .
پيمان اسكندر با قيدافه و بازگشتن او
طينوش به شنيدن اين سخن از اسب فرود آمد و زمين بوسيد . اسكندر گفت :
چو مادرت بر تخت زرّين نشست * من اندر نهادم به دست تو دست
بگفتم كه من دستِ شاهِ زمين * به دست تو اندر نهم همچنين
هم اين روز پيمان من شد تمام * نه خوب آيد از شاه گفتار خام
سكندر منم و ان زمان من بُدم * به خوبى ترا داستانها زدم
مادرت قيدافه همان گاه كه پيش او دست من در دست تو بود آگاه بود كه دست شاه در دستِ تست . آن گاه به فرمان اسكندر خوانسالار خوان گسترد و مجلسانه آراست سپس خلعتى خسروانه به وى بخشيد يارانش را سيم و زر داد و گفت : بيش از اين در اين جا درنگ مكن كه
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 491
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩١