نوشت : پدرت در دم ِ جان دادن مرا اندرز داد كه ترا به همسرى خويش برگزينم . اگر بدين پيوند رضا باشى ترا سرِ بانوان مىكنم ، و به فرمانبرداريت مىكوشم . نامهاى نيز به مادرت نوشتم تا چه انديشيد و چه گوييد .
چون نامهء اسكندر به دلاراى رسيد بر مرگ دارا خون گريست .
سپس در جواب اسكندر نخست بر آفريدگار دادگر آفرين كرد و نوشت :
همه فرّ دارا همى خواستيم * زبان را به نام وى آراستيم
كنون چون زمان وى اندر گذشت * سر گاهِ او چوبِ تابوت گشت
ترا خواهم اندر جهان نيكوىِ * بزرگى و پيروزى و خسروى
به زنى گرفتن اسكندر روشنك را
ديگر آن كه چون شاهنشاه ايران وصيت كرده كه روشنك را به همسرى برگزينى ، وى پرستندهء تست ، و چون شاه زمانه ترا برگزيده است ، همه سر به فرمانت مىسپاريم .
اسكندر به رسيدن نامهء دلاراى ، مادرش را از عموريه نزد خويش خواند ، و چون آمد وى را با طوق و ياره و گوشوار و تاج شاهوار ، و صد اُشتر بار از چيزهاى گرانبها ، سيصد كنيزك ، با ترجمانى چند ، به اصفهان فرستاد . چون به ايوان دلاراى رسيد همسر داراى چندان جهيز از پوشيدنى و گستردنى و افگندنى و پراگندنى فراهم كرد كه شتر در شتر فرسنگها زير بار بود . چهل مهد زرين آراست ، روشنك را در مهد نشاند و به استخر نزد اسكندر فرستاد . مردمان ، شهر را آذين بستند . چون روشنك به مشكوى شاه درآمد اسكندر به مهربانى در او نگريست .
چو مادرش بر تخت زرين نشاند * سكندر برو بر همى جان فشاند
نبُد جز بزرگى و آهستگى * خردمندى و شرم و شايستگى
خواب ديدن كيد پادشاه قنوج
از روى ديگر در آن روزگاران هند را پادشاهى بود نامش كيد .
او خردور و با دانش و نيك انديش بود . شبى خوابى ديد كه همهء
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 486
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٨٦