بهمن آشفته دل و آسيمهسر نزد اسفنديار رفت ، و وى را از كشته شدن دو پسرش آگاه كرد ، سپهبد سخت غمين و دردمند گشت . آب به چشم آورد و
به رستم چنين گفت كاى ديوزاد * چرا گشتى از راه آيين و داد
نگفتى كه لشكر نيارم به جنگ * ترا نيست آرايش نام و ننگ
ندارى ز من شرم و ز كردگار * نترسى كه پرسند روز شمار
ندانى كه مردان پيمان شكن * ستوده نباشد بر انجمن
دو سگزى دو پور مرا كشتهاند * بر آن خيرگى باز برگشتهاند
رستم از اين رويداد سخت غمگين شد . از خشم بر خود لرزيد ، و به جان و سرِ شاه سوگند خورد كه اين جنگ را نفرموده ، و پيمان بست دو دست برادرش زواره و دستهاى فرامرز را ببندد و به او سپارد تا به كين نوش آذر و مهرنوش بكشد .
اسفنديار از بسيارى خشم گفت : اى بدنشان ، اكنون چارهء خويش بساز كه زمانت به آخِر رسيده است . اگر زنده ماندى دستهايت را مىبندم و پيش شاه مىبَرم ، و اگر كشته شدى كين دو پسرم را گرفتهام .
رستم گفت : لب از بيهوده گويى ببند ، به يزدان پناه بِبَر و به يزدان گراى كه او دانا و توانا و بر نيكويى رهنماست .
گريختن رستم به بالاى كوه
چون به جنگ درآمدند كمان برگرفتند و چندان بر يكدگر تير باريدند كه زره بر تنشان دوخته شد . تيرهاى رستم بر اسفنديار كارگر نيامد ، اما چون زمانى گذشت تن تهمتن و رخش زخم و خسته شد . ناچار از اسب فرود آمد . رخش به جايگاه خود بازگشت . اسفنديار چون تن پيل تن را به خون رنگين ديد به او گفت :
كجا رفت آن مردى و گُرز تو ؟ * به رزم اندرون فرّه و بُرز تو ؟
نه آنى كه ديو از تو گريان شدى ؟ * دد از تفّ تيغ تو بريان شدى ؟
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 457
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥٧