اسفنديار جواب داد : اى نامدار ، تو مىكوشى به گفتن ِ اين سخنان خود را از جنگ و چنگ من برهانى ! هرگز افسونت در من در نمىگيرد . اكنون به جاى خود بازگرد ، و فردا پگاه به آوردگاه بيا تا دريابى كه پيگار مردان ِ مرد چگونه است .
رستم جواب داد : اگر ترا براستى سرِ جنگ است ، به هوش باش كه فردا تنت را بر تگ رخش ميهمان مىكنم . پندارى كه رويين تنى و تيغ دليران بر تو كارگر نمىافتد اما فردا ضرب تيغ و گرز مرا خواهى ديد
گر از گرزِ من باد يابد سرت * بگريد به دردِ جگر مادرت
و گر كُشته نايى به آوردگاه * ببندم به بندت برم نزد شاه
از روى ديگر پشوتن به اسفنديار گفت :
ترا گفتم از پيش و گويم همى * نه از راستى دل بشويم همى
همه كار نيكوست زو در جهان * ميان كهان و ميان مهان
تو چندين چه كوشى به كين و به خشم * بشوى از دلت كين و ز خشم چشم
اسفنديار گفت : برادَر ، بر جان من مينديش فردا خواهى ديد كه در جنگ چگونه هنرنمايى كنم .
بازگشتن رستم به ايوان خود
از روى ديگر چون تهمتن به ايوان خويش درآمد و جز از جنگيدن با اسفنديار چاره نديد زواره را فرمود تيغ هندى ، جوشن و مغفر و كمان و بر برگستوان و كمند و گرز و ببر بيان مرا بياور .
چون آورد سرش را به نشان افسوس جنباند . آهى سرد از جگر برآورد . گفت : اى سليح نَبرد ، زمانى دراز از جنگ بياسودى اكنون كارى سخت پيش آمده است تا بازيگرى روزگار چه كند .
پند دادن زال رستم را
چون دستان اين سخن از پيل تن شنيد ، گفت : اگر تو به دست اسفنديار جوان كُشته شوى زابلستان را با خاك يكسان مىكند و اگر او به دست تو جان ببازد مردمان گويند چون اسفنديار چند سخن درشت به پيل تن گفت ، او را كشت . يا آنچه مىگويد بكن ، يا جاى بپرداز و در
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 455
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥٥