ببينيد كان شاه من چون شدست * كِم از درد او دل پر از خون شدست
شاه همچنان اندوهمند و آشفته دل بود كه وى را از كشته شدن برادرش خبر دادند . بدين آگهى جامه بر تن دريد ، و خاك بر سر افشاند .
خود بر اسب نشست تا به كين خواهى برادر بر دشمنان حمله بَرَد .
جاماسب وى را رها نكرد .
آگاهى يافتن اسفنديار از كشتهشدن زرير
چون اسفنديار از كشته شدن زرير و سوك شهريار آگاه گشت آمادهء كارزار شد و به گردان و سران سپاه گفت :
نگر تا چه گويم نكو بشنويد * به دين خداى جهان بگرويد
نگر تا نترسيد از مرگ و چيز * كه كس بىزمانه نمرده است نيز
كِرا كُشت خواهد همى روزگار * چه نيكوتر از مرگ در كارزار
شما از پس كُشتگان منگريد * مجوييد فرياد و سر مشمريد
نگر تا نبينيد بگريختن * نگر تا نترسيد از آويختن
اگر گفتههاى مرا بشنويد و فرمان بريد در جهان بلند آوازه مىشويد ، و دشمنان ناكام مىمانند . آن گاه به لشكريان دشمن حمله برد ، و چونان تند بادى كه بر گلبرگهاى پژمرده بتازد و پريشان سازد آنان را در هم كوبيد . از سوى ديگر بستور پسر زرير كينهخواه بر دشمن افتاد ، و چون در رزمگاه كشتهء پدر را ديد از اسب فرود آمد ، خاك بر سر افشاند ، بسيار گريست و گفت : هم اكنون پيش برادرت گشتاسب باز مىگردم و به او مىگويم : از تخت به زير آى و به كين خواهى برادرت برخيز . از چه خيره و آسوده بر گاه نشستهاى ؟
رفتن اسفنديار به جنگ ارجاسب
چون بستور پيش شهريار شد و او را به جنگ برانگيخت شاه جامهء رزم پوشيد ، و آهنگ پيگار كرد . گردان وى را رها نكردند و گفتند :
نمىگذاريم كه شاهنشاه و كدخداى جهان با دشمن رزم جويد .
گرانمايه دستور نيز وى را از جنگيدن باز داشت . آن گاه بستور در جنگ با دشمن به يارى اسفنديار شتافت . اسفنديار بىدرفش كشندهء زرير را به
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 424
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٢٤