كسى با من برنمىتابد و چون جز اين هنرها دارم از ديگران سزاوارترم كه پادشاهى مرا باشد .
لهراسب به نرمى و آهستگى پسرش را نكوهش كرد و گفت :
جوانى هنوز ، اين بلندى مجوى * سخن را بسنج و به اندازه گوى
باز آمدن گشتاسب با زرير
گشتاسب از پاسخ پند آميز پدر دل آزرده و دردمند شد .
رنجيده خاطر و زردروى از پدر كناره گرفت . وى را سيصد سوار گرد و شايستهء كارزار بود . چون شب فرا رسيد با سواران راه هندوستان در پيش گرفت . به شبگير لهراسب از رفتن گشتاسب آگاه ، و دلش پر غم شد .
زرير را با هزار سوار به راه هند ، گستهم را به راهِ روم و گرازه را به راهِ چين در پى او فرستاد . گشتاسب و سوارانش تازان نزديك كابل رسيدند .
بدان جاى خرّم فرود آمدند * ببودند يك روز و دَم بر زدند
همه كوهسارانش نخجير بود * به جوى آبها چون مى و شير بود
بامدادان چون خورشيد از پس كوه نمايان شد از آن بيشه به راه افتادند . ديرى نپاييد زرير كه شتابان در پى آنان مىتاخت به آنان رسيد .
آن دو برادر يكديگر را در بر گرفتند . زرير به گرمى و مهربانى برادر را گفت : از چه رو از پدر بريدى و خواهى كهتر شاه هندوستان شوى .
ستارهشناسان و موبدان مرا خبر دادهاند كه پس از زمانى نه بسيار دور تو پادشاهى ايران زمين مىيابى ، و همهء مهتران سر بر فرمانت مىنهند .
گشتاسب از سرِ درد جواب داد : من و تو پيش پدر آبرو و حرمت نداريم .
به كاووسيان دارد او نيكوى * بزرگى و هم افسر خسروى
مرا و ترا نزد او جاى نيست * به از بندگى كردنش راى نيست
دلم از رفتار لهراسب پر خون است ، اما براى رضاى خاطرِ تو بازمىگردم . اگر پادشاهى را به من سپرد وى را پرستنده مىشوم ، و گَر نه هرگز نزد او نمىمانم و به جايى مىروم كه هرگز نشان از من نيابند .
چون شاه از بازگشتن گشتاسب آگاه شد وى را با مهتران و
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 406
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٠٦