سپاهيان نيز به ديدن آن باره كه سياوش برآورده بود ، گريستند .
شهريار كسان بسيار به جستجوى افراسياب فرستاد ، و هيچ كس از او نشان نيافت . شاه يك سال در آن شهر كه به طراوت و خرمى همانندِ بهشت دل آويز بود ، ماند . و چون از ماندن آن جا دل نمىكَند پهلوانان روزى پيش او رفتند و گفتند : اگر ما به ايران بازنگرديم ، باشد كه افراسياب بناگاه بر كاووس بتازد و هيچ كس نيست كه با او به پيكار برخيزد . كاووس پيرو ناتوان است با افراسياب برنمىآيد ، و او رنگ و فرّ ايرانيان همه تباه مىشود .
بازگشتن خسرو از گنگ دژ به سوى سياوشگرد
شاه را گفتهء پهلوانان خوش و پسنديده افتاد . يكى از بزرگان شهر را به فرمانروايى آن سرزمين گماشت او را به هوشيارى و دادگرى اندرز داد و با سپاهيانش از شهر بيرون شد . چون به دريا كنار پيوستند در كشتى نشستند ، هفت ماه بر آب راندند تا به كناره رسيدند . چون به خشكى پا نهادند شهريار
بيامد بماليد رخ را به خاك * نيايش كنان پيش يزدان پاك
و آن گاه كه نزديك مكران رسيدند اشكش با لشكر ساخته به پيشباز آمد ، و چون نزديك شهريار رسيد از اسب پياده شد . زمين ادب بوسيد و بر شاه آفرين كرد .
وقتى شاه به چين رسيد رستم نيز به پيشباز آمد . خسرو او را به بر گرفت و نواخت . شاه پس از اين كه يك هفته در چين و ماچين گذراند فرمانروايى آن سرزمين را به فغفور و خاقان چين باز سپرد و روانهء سياوش گرد شد .
چو آمد بدان شارسان پدر * دو رخساره پر آب و پر خون جگر
به جايى كه گرسيوز بدنشان * گروى بنفرين مردم كشان
سرِ شاه ايران بريدند خوار * بيامد به آن جايگه شهريار
همى ريخت بر سر از آن تيره خاك * همى كرد روى و بر خويش چاك
جهاندار يك شب سر و تن بشست * بشد دور با دفتر زند و اُست
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 391
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٩١